این روزها اندکی دلم آرام گرفته است. سرم را بالا میگیرم و با دلِ قرص تاریخ میخوانم. این تاریخ خواندن دارد. قهرمانی در وطنم پیدا شد که تاریخ را از نو برای من نوشت.
خواندن تاریخ برای من لذتی دیگر دارد. هر گاه خود را در میان غمهای جانسوز زمانهام خسته و دلگیر مییابم؛ به تاریخ پناه میبرم و با این مرهم داغ درونم را شفا میدهم. تاریخ ایران برای من از پایان صفویه بدین سو بسیار تلخ و جانکاه است؛ حتی نادرِ دوران و سربازانِ دلاورش هم نمیتوانند ذرهای از این تلخی جانکاه را از وجودم بزدایند. هر بار هم که میخواهم با مرور حرف آن پیرمردی که خطاب به نادر گفته بود 'ما مردم همیشه برای دفاع از وطن پابهرکاب بودیم، شما کجا بودید که مام وطن زیر سم اسبان ایلغار محمود و اشرف هوتکی خوار و بیمقدار شد؟' باز هم دلم آرام نمیگیرد. به من حق بدهید که آرام نگیرم!. در این دویستواندی سال پس از صفویه آیا لحظهای آب خوش از گلوی این ممکلت پایین رفته است؟ برای کجای این تاریخ دلم خوش باشد؟ به گلستان و ترکمنچایِ زمستانبنیادش یا آخالِ بنیانبرافکنش؟ پارهی تنمان را با دستان خود به روسیهی روسیاه دادیم؟ چه کار میتوانستیم بکنیم با این همه بیداد و ضعف؟ شما فکر میکنید عباسمیرزا از کدام غمِ گلوگیر قالب تهی کرد و جوانمرگ شد؟ این روزها اندکی دلم آرام گرفته است. سرم را بالا میگیرم و با دلِ قرص تاریخ میخوانم. این تاریخ خواندن دارد. قهرمانی در وطنم پیدا شد که تاریخ را از نو برای من نوشت. قهرمانی که دلِ شیران را به لرزه درآورده، شغالان که جای خود دارند. باور دارم که چندصد سال بعد فرزندانم نیز با سینهی ستبر این تاریخ را خواهند خواند: تاریخ شیرین از خسروِ خوبان؛ سردارِ دلها، سلیمانِ زمان.